ایلیا جون عشق مامان و باباایلیا جون عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

ایلیا گل پسر ما

منتظر یه مهمون کوچولو هستم

يك قلب بي قرار ... يك دل عاشق ... يك دنيا انتظار ... انتظاري كه ... پايان مي يابد ... تنها ! ...  با هديه اي از آن يكتا مهربان آسمان ... خدایا یعنی میشه منم بچه دار بشم ایلیا اسمی هست که خیلی دوست دارم به خاطر همینم اسم این وبلاگ و گذاشتم ایلیا خدا جون کمکم کن       ...
25 خرداد 1391

رابطه ورزش با هوش

    رابطه ورزش و هوش         محققان سوئدی براساس تحقیقات خود دریافتند: افزایش فعالیت بدنی محصلان به آنها در بهبودنتایج درسی کمک می کند.   ورزش کنید؛ نمرات بهتری بگیرید   محققان در تحقیقات خود بیش از 200 دانش آموز را به مدت 9 سال زیر نظر گرفتند. محققان این دانش آموزان را به دو گروه تقسیم کردند به گونه ای که برای یک گروه درسهای تربیت بدنی در طول پنج روز درهرهفته به همراه تمرین های بیشتر توازن و هماهنگی در نظر گرفته شد اما برای گروه دوم سطح عادی تمرین های بدنی در نظر گرفته شد.این تحقیقات نشان داد: 96 درصد دانش آموزان گروه اول نتایجی گرفتند که توانستن...
25 خرداد 1391

فال حافظ

          نیت کننده معمولاً در هنگام تفأل از دیوان حافظ، او را به عزیزترین کسانش یعنی به خداوند و معشوقه اش (شاخ نبات) قسم می دهد. این قسم معمولاً به این شکل ادا می شود: ا ی حافظ شیرازی! تو محرم هر رازی! تو را به خدا و به شاخ نباتت قسم می دهم که هر چه صلاح و مصلحت می بینی برایم آشکار و آرزوی مرا براورده سازی . ضمن اینکه شاید بهتر باشد برای شادی روح حافظ، صلوات یا فاتحه ای نثار نماییم!       ...
25 خرداد 1391

قصه گاو بی خیال

        گاو بی‌خیال     گُنده است و او دارد وزن و هیکلی سنگین   خوش به حال گاوی که ذره ای نشد غمگین   یونجه می خورد هر روز غصه ای ندارد او   می رود به هر جایی بوده قلدُر و پُر رو   دائماً دُمَش را نیز می دهد تکان اما   خسته هم نمی گردد گاو گنده و زیبا   روز و شب، مگس ها را می پراند او با دُم   با صدای زنگوله لحظه ای نگردد گُم   اهل بازی و تفریح هست و بادُمش شاد است   از تمام غم ها نیز راحت است و آزاد است   بی خیال و دل گنده هست و ب...
25 خرداد 1391

بدون عنوان

بچه ها توی کوچه مشغول بازی بودند.  توی کوچه ای که نزدیک خونه ی یه آدم خیلی مهم بود .  صاحب اون خونه هم یه انسان مقدس و هم یه سردار شجاع بود  .سرداری بود که با شمشیر تیزش آدمهای خیلی بدی رو توی جنگها کشته بود ،اما کسی ازش نمی ترسید .چون آنقدر مهربون بود که حتی گاهی توی کوچه، با بچه ها همبازی می شد . اون روز هم اتفاقا از کوچه رد می شد که بچه ها دویدن جلوشو گرفتن و ازش دعوت کردن با اونها بازی کنه  .اون آقا مثل ماه لبخندی زد و وارد بازی بچه ها شد.بچه ها می خواستند ازش پذیرایی کنن .سفره ی غذاشون انداختن و تعارف کردن . توی سفره بچه ها فقط یه خورده نون بود که خیلی هم تازه نبود  . اما آقای بزرگوار ،خیلی با ادب ،و با...
25 خرداد 1391